مهـربانان زودتـر وَ بـیـشـتـــر می-بخشـنــــد ...

مهـربانان زودتـر وَ بـیـشـتـــر می-بخشـنــــد ...
شک وَ اندیشیدن به باورهای خود ، ما را به ایمان وُ یقین می-رساند.
قالب وبلاگ

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

  بـــرهـنـــه-ی خـــوشـحـــال ... 

 

 

http://s6.picofile.com/file/8250490218/XOSHBAXTY_FAR3BE_SHAR3ATY_1.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8250491334/XOSHBAXTY_SHAR3ATY_1.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8250584718/ROSHANFEKRY_SHAR3ATY_5.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8250585134/ROSHANFEKRY_SHAR3ATY_4.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8250585318/ROSHANFEKRY_SHAR3ATY_3.jpg

 

 

 

 

 

 

 

 

http://s6.picofile.com/file/8250586092/EM8M_MUSAA_SADR_SHAR3ATY_1.jpg

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

http://s6.picofile.com/file/8250586276/XOSHBAXTY_AM3RKAB3R_1.jpg

 

 

 

 

 میگن که اون قدیم ندیمآ یک پادشاهی بود که درست وُ حسابی مریض شده وُ از پا افتاده بود. شاه اعلام کرد که هر کسی بتونه اونو معالجه کنه، نصف ِ دار وُ ندارشو به اون میده. حکیم حاذق وُ دانایی پیدا شد وُ گفت که شاه بقول امروزیآ به افسردگی ِ حاد مبتلا شده وُ از دل وُ دماغ افتاده وَ چاره-ی دردش هم اینه که لبآسآی یک آدم خوشبخت رو بپوشه. یک کرور از دربآریآ وُ سربازآ مأمور شدن تا این آدمو پیدا کنن.

 هر چه بیشتر میگشتن، کمتر کسی رو پیدا میکردن که واقعا خوشبخت باشه ؛ یکی ثروتمند بود ولی اسیر بلا وُ مریضی شده بود، یکی سالم وُ سَرحال بود، اما آه در بساط نداشت، یکی سالم وُ ثروتمند بود، ولی اهل وُ عیال وُ فرزنداش نآخلف بودن ، جان ِ کلام اینکه سراغ ِ هر کسی میرفتن مشکل یا مشکلاتی داشت وَ احساس خوشبختی نمیکرد.

 پسر پادشاه، یک شب از کنار ِ کلبه-ی خرابه-ای میگذشت که صدای مردی رو شنید که با خودش صحبت میکرد وُ میگفت : «الهی شکر که کار امروزم رو تموم کردم. خدا رو شـُــکر که غذایی داشتم وُ خوردم. خدایا شـُــکرت که می-تونم تا صبح راحت بخوابم وَ اگه عُمری باقی باشه ، فردآم یک روز ِ دیگه-ی خداست» ...

 پسر پادشاه با خوشحالی پیش خودش فکر کرد : «بالاخره یک نفر آدم خوشبخت پیدا کردم»! ... فوراً در زد وُ وارد کلبه شد تا کفش وُ لباس اون مرد رو برای شفای پدرش بگیره ؛ داخل که شد با چیزآیی که دید ، نزدیک بود از تعجب شاخ در بیآره ، مرد خوشبخت فقط چند تا کاسه کوزه-ی قـُراضه داشت وَ برهنه بود! عُورَتش رو هم با برگ ِ نخل پوشونده بود.

«لئو تولستوی»

 


 نثر وُ بازنویسی : عـبـــد عـا صـی


[ دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 ] [ 02:01 ق.ظ ] [ عـبـــد عـا صـی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

گر در طلب لقمه نانی،
نانی /
گر در طلب گوهر كانی،
كانی /
این نكته رمز اگر بدانی،
دانی /
هر چیز كه اندر پی آنی،
آنی ...

مـــولانـــا


امام خمینی:

همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند. /

باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)
آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
آمار سایت

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


ایران رمان
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو